پیتزا با طعم گل رز

مطلب زیر از وبلاگ آقای رضا رشید پور  مجری توانمند سیما انتخاب شده است

دیشب هوس پیتزا کرده بودم . بیشتر از آن دلم می خواست تا از چهار دیواری دفتر کارم بیرون بروم و نفسی تازه کنم . یک فست فود بزرگ آن نزدیکی ها هست . قدم زنان به آنجا رفتیم . ناصر و مهدی هم بودند …

پیتزای مخصوص … سیب زمینی سرخ کرده و نوشابه  . شماره ی ما سیصد و پنجاه و سه بود . باید نیم ساعتی منتظر می شدیم . مهمان میز کناری ما یک دختر خانم جوان و شیک پوش بود و یک دسته گل رز هم روی میز گذاشته بود . به گمانم بیشتر از پیتزا منتظر کسی بود ! در ذهن خودم تصویر پسر جوانی را مجسم می کردم که خیلی دیر به محل قرار می رسد و دخترک همه ی آن گلهای رز را به فرق سرش می کوبد !!!

غرق در افکار خودم بودم که دختر بچه ی پنج – شش ساله ای صدایم کرد … عمو فال می خری ؟ … احساساتی شدم و یک اسکناس پنج هزار تومانی به او دادم . یک پاکت فال هم برداشتم … حال خونین دلان که گوید …. دخترک به سمت درب خروج دوید . صورت نازش پر از لبخند بود . از پشت شیشه نگاهش کردم . دوستان کوچولویش منتظر ایستاده بودند . تا رنگ اسکناس را دیدند گل از گلشان شکفت . لبهایشان مثل غنچه های بهاری باز و بسته می شد اما نمی شنیدم که چه می گویند …

راستش را بخواهید یک لحظه احساس کردم که زیباترین کار دنیا را انجام داده ام و خدا در این لحظه از من رضایت کامل دارد ! با چهره ای افتخار زده (!) به مهمان میز کناری نگاه کردم . محو افکار خودش بود . احساس می کردم که گلهای روی میز هم از بد قولی یک عاشق خسته شده اند …

شماره ی ما را اعلام کردند … سیصد و پنجاه و سه … به ناصر و مهدی گفتم که خودم برای گرفتن غذاها می روم . با همان حس افتخار به سمت پیشخوان رستوران حرکت کردم . سینی مخصوص را تحویل گرفتم و خرامان به طرف میز برگشتم . ناگهان چشمانم به میز کناری دوخته شد و بی نظیرترین تصویر جهان را تماشا کردم …

فکر می کنید چه چیزی من را میخکوب کرد و عرق شرمندگی روی پیشانیم نشاند ؟!

آن دختر خانم جوان کودکان معصوم فال فروش را دور میز نشانده بود و مشغول انتخاب بهترین پیتزا ها برای آنها بود …. خدای من … شاخه های گل رز در دستان رنج کشیده ی کودکان جا خوش کرده بودند . نزدیک تر رفتم . چقدر چهره ی آسمانی آن بچه ها تماشایی بود …

لب هایشان مثل غنچه های بهاری باز و بسته می شد و من این بار صدایشان را می شنیدم …. خاله پیتزامون کی حاضر می شه ؟

www.rashidpour.com

تقاضا : لطفا علاوه بر اظهار نظر درباره این مطلب ، نظرتان در باره مصاحبه موفقیت با آقای رشید پور را نیز بنویسید و ضمنا برای مسابقه سوم وبلاگ نویسی موضوع پیشنهاد کنید

/ 49 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرزو

سلام مصاحبه جالبی بود. ممنون.

رازی

این روزا دلهای سنگی زیاد شده....با خوندن این مطلب آدم خوشحال میشه که هستن هنوز کسانی که دلشون سنگ نشده

نازلی

سلام موفقیت عزیزم این مطلبتون از آقای رشید پور عالی بود.مو به بدنم سیخ کرد و در مورد مصاحبه با آقای رشیدپور قسمت دومش خیلی جذاب بود لذت بردم.

ویدا

بینهایت عالی بود مخصوصا قسمت دوم مصاحبه و اما در مورد متن فقط میتونم بگم که : چقدر از ما آدما خیلی ساده از کنار خیلی از مسائل رد میشیم اگه اون شب برای آقای رشیدپور اتفاقی می افتاد و می رفت و اون صحنه رو نمیدید جی می شد شاید بگین هیچ چی ولللللللللی اگه یه خورده فکر کنین چی میتونین بگین واقعا چی میگین نظرتون رو می بینم vida_1992_m@yahoo.com

JoOJoO

متــــــن قشنگی بود! اونقدر که اندازه ای واسه سنجیدن و بیان کردن نداره!!![پلک][تایید]

نسیم

سلام واقعا عالی بود نمیدونم چی بگم فقط خوشحالم که انسان های خوب هنوزم هستن.نظر من در مورد مسابقه وبلاگ نویسی: چگونه میشه عاشق خدا شد

نسیم

باز هم میخواستم بگم عالی بود از همهی کسانی برای موفقیت زحمت میکشن متشکرم

مریم

سلام موفقیت عزیزم مطلبش فوق العاده بود . چقدر زیباست که هنوز هم کسایی هستند که میشه بهشون گفت انسان .

یه بنده خدا

اره قشنگ بود خیلی

مجتبي

خیلی عالی بود دلم گرفت دلم برای همه اون دستای معصوم و اون نگاههای آسمونی که باید توی این سرمای زمستون دلخوش 100 تومان و 200 تومان با اکراه ما باشن . خدایا ما رو ببخش .