عادت می کنیم .....

امروز روز اول کارته.از دوران مدرسه در انتظار چنین روزی بودی!بهترین سال های عمرتو با جدیت

و سختی درس خوندی تا یک مهندس واقعی بشی و وقتی وارد فضای کار شدی خودت به تنهایی

با دستان توانمند خودت تمام مشکلات و نارسایی های صنعت رو برطرف کنی.

روز قبل رو کلاً به مرتب کردن لباس هات پرداختی. شب خیلی زود خوابیدی تا بتونی سر وقت

سر کارت حاضر بشی و وقت شناسی رو به همه نشون بدی.

صبح ۱۰ دقیقه زودتر از موعد در محل کارت حاضر می شی و کارت می زنی وحس می کنی با این کار یک گام بزرگ در جهت توسعه و شکوفایی صنعت و فن آوری برداشتی!

پر از حس مثبتی!می خوای دنیا رو تغییر بدی!

سینه سپر می کنی ،سرت رو بالا می گیری و با افتخار در حیاط محل کارت قدم می زنی تا به

ساختمون اصلی برسی.سر راهت یک شیر آب می بینی که چکه می کنه و سفتش می کنی.

من بهت افتخار می کنم!تو فوق العاده ای!تا حالا خیلی عالی پیش رفتی!

توی حیاط چند تا از کارمندها رو می بینی که در حال پیاده روی هستند.وارد ساختمون اصلی می شی.

اول شک می کنی نکنه اشتباه اومدی،شاید هم اتفاق خاصی افتاده یا ساعت اداری تغییر کرده!

هیچ کس توی اداره حضور نداره!

صبر می کنی تا بقیه بیان و کار رو شروع کنید.به جای اینکه وقتت رو به بطالت بگذرونی کتاب جیبی ای

که مربوط به تخصصته رو باز می کنی و به نحو شایسته ای از وقتت استفاده می کنی!

چند تا ارباب رجوع میان و به همه جا سرکشی می کنند اما هنوز هیچ کس نیومده و باید فعلاً صبر کنند.

اونا عادت دارن.البته وظیفه شونه وقتشون تلف بشه!پس ارباب رجوع رو برای چی گذاشتن؟!

حدود یکساعت و چهل دقیقه ی بعد از شروع وقت اداری همکارها میان و خسته از پیاده روی مشغول

صبحانه خوردن می شن.بعد هم دلتنگ از دوری خانواده تلفن رو برمی دارن و هم زمان از طریق چت

حال دیگر اعضا رو جویا می شن!باید مدت های مدیدی باشه که از هم خبر نداشته باشن!

یاد زمان هایی می افتی که با استرس و درموندگی پشت خط های اشغال ادارات وقتت رو از دست

می دادی و کارت اوقدر می خورد به گیر.

البته تو وظیفه ات بود روزها و روزها برای یک کار ساده بدویی.

پس ارباب رجوع رو برای چی گذاشتن؟

مشتاقی ببینی بالاخره کی کار کردن شروع می شه و کی تو می تونی رسالتت رو عملی کنی؟

ساعت ۱۱صبحه.حالا دیگه وقت کار کردنه.چون یک ساعت دیگه وقت ناهاره.حالا کارمندها شروع

می کنن به ورق زدن نامه هاشون.چند تا ارباب رجوع با سلام و صلوات به اونا رجوع می کنن و

کارمندا با بی حوصلگی و بد رفتاری و خستگی ای که ناشی از کار زیاده(از ساعت ۸صبح تا۱۱)!

با اونا برخورد می کنند و برای سبک تر کردن کارشون تا جایی که می تونن کار ارباب رجوع ها رو

به روزهای دیگه یا دیگران پاس می دن!

یاد روزهایی می افتی که تو گرما و اوج گرفتاری زندگیت رو روی زمین گذاشتی تا به یک کار اداری رسیدگی کنی البته در این مورد توضیح دادم که تو وظیفه ت رو انجام دادی.پس ارباب رجوع رو

برای چی گذاشتن؟تازه مگه اونا بابت این همه کاری که انجام می دن چقدر حقوق می گیرن که تازه تو بخوای ازشون توقع هم داشته باشی؟

ساعت راس ۱۲ و وقت ناهاره.وقت شناسی اینجاست که خودشو نشون میده!گویا ساعت تو

یک دقیقه و ۲۲ثانیه جلو هست.ساعتت رو تنظیم می کنی و می ری که ناهار بخوری.

غذا از گلوت پایین نمی ره تو این فکری که با این راندمان کار تولید خیلی خوب تونسته

جایگاه خودشو حفظ کنه!

بعد از تموم شد وقت ناهار هم که عرفاً وقت سر زدن به تعاونیه.دوری توی فروشگاه

می زنی و به محل کارت برمی گردی.نیم ساعت بعد از شروع وقت اداری آروم آروم همکارها

از راه می رسند.برگه های مرخصی ساعتیشون رو پر می کنن و میرن که به دوستاشون سر بزنن.

صدای تلفن ها به گوش می رسه که پشت سر هم زنگ می زنن.

تو توی کتابخونه می شینی و به رسالتت و اینکه آیا واقعاً این قدر سخت گیری لازمه فکر می کنی.

اگه تو بخوای تمام مشکلات رو حل کنی پس ارباب رجوع رو برای چی گذاشتن؟

کنار دستت یک تلفن رایگان و جلوت یک کامپیوتره که به اینترنت وصله.کلی تلفن داری که باید بزنی

و خیلی وقته که ای میل هاتو چک نکردی!

روز بعد یک ساعت و نیم دیر می ری سر کار و فرداش هم که متصل التعطیلین یعنی چهارشنبه ست

رو هم اصلاً نمی ری.

***

شش ماه می گذره و تو طعم آسایش واقعی رو بعد از خلاص شدن از فشار دانشگاهو چشیدی و دیگه

کاملاً به این وضع عادت کردی.

چند روزیه یه همکار جدید برات اومده.تو رو یاد روزای اول کارت می اندازه.اون هم یک ناجی دیگه ی

دنیاست!امروز با نگرانی خاصی داشت می گفت:ای بابا پس شماها کی کار میکنید؟

لبخندی زدی و توی دلت گفتی:عادت می کنی!

***

سوال:چی باعث شده تو نوعی رسالتت رو فراموش کنی؟خودت مقصری یا فضای کار تو رو اینجوری

بار میاره؟

آیا این که فضایی برای کارکردن واقعی وجود نداره یک بهانه ست؟لطفاً نظرتو اعلام کن.

جمله ی امروز:مهم نیست در راه غلط چقدر پیش رفته ای بازگرد!

 

http://skyqueen.blogfa.com/

 

 

/ 4 نظر / 12 بازدید
مریم

اینکه کارنیست بهانه است حقیقت این است که کار دلخواه من نیست! اگه همه دزدی میکنن من هم دزد شوم؟اگردرجمعی کسی نماز نمی خواندمن هم ترک خدا کنم؟ هیچ محیط کاری صددرصد سالم نیست پس تو به سهم خود سالم باش.فداکاری پیش کش!به سهم خودت به قدر مزدی که میگیری به ارزش برتر بودن انسان سالم باش

آزیتا

بی خیال بابا !البته واقعا اوایل کار ادم مجبوره تا حدی سختگیر باشه نسبت به خودش .چون هنوز رسمی نشده و سه سوته می تونن زیراب ادمو بزنن .اما بعدش راحت کار کن به خودتم اصلا فشار نیار .اما انسانیت خودت رو هم هرگز فراموش نکن.

هستی

اتفاقا چند روز قبل گذار من به قسمت اداری دانشگاه(جایی که ما درس می خونیم و خیلی چیزها یاد می گیریم ) افتاده بود واسه گرفتن گواهی موقت پایان تحصیل و کاری که حداکثر شاید یکساعت طول می کشید به سه ساعت و نیم کشیده شد شاید چون ماه رمضان بود و کارمندها خسته....... ولی به نظر من هر کسی باید از خودش شروع کنه نباید بذاریم انسانیت تو وجو د ما از بین بره گر چه می دونم کار سختیه. موفق باشی[گل]

سعید ثروت

سلام خسته نباشید من 2 تا مطلب داشتم میخواستم اگه میشه بخونید اگه خوب بود چاپش کنید به نظرم جالب بود خاطرات و یادآوری هایی از گذشته ایران با عنوان "شما یادتون نمیاد" (سری اول) http://lookpositive.mihanblog.com/post/159 خاطرات و یادآوری هایی از گذشته ایران با عنوان "شما یادتون نمیاد" (سری دوم) http://lookpositive.mihanblog.com/post/160 مرسی بازم لینک گذاشتم راحت باشید