زندگی ، عشق و دیگر هیچ

این چه کاری بود که کردی , آبرومونو که بردی تو خجالت نمی کشی ؟

این کیه که برای ازدواج انتخاب کردی , آبرومون که تو در و همسایه رفت واقعا خجالت نمی کشی ؟

این چه عکس العملی بود که انجام دادی , واقعا بی فکری , واقعا خجالت  نکشیدی ؟

واقعا فلانی چه قدر بی فکره

این جمله ها رو خیلی شنیدی , آره ؟ بذار من بگم , خیلیم این جمله ها رو خودمون گفتیم ناراحت

می دونی مشکل ما چیه ؟ مشکلمون اینه که فکر می کنیم خیلی عقل کلیمسبز و فکر می کنیم دیگران هیچ مشکلی ندارن و فقط ما هستیم که مشکل داریم .

می دونین مشکل از کجا شروع می شه ؟ از اونجایی که به خودمون حق می دیم درباره دیگران قضاوت کنیم . نمی دونم تا حالا شده که بفهمی درباره فلانی چقدر اشتباه کردی یا نه ؟ فکر کنی فلانی چقد زندگی راحتی داره و بعد یه دفعه بفهمی چقدر ناملایمات تو زندگیش هست که نگرانی ایجاد کنه . یا فکر کنی فلانی اصلا آدم خوبی نیست ولی بعد بفهمی با چه آدم گلی طرف بودی و خودت نمی دونستی , اگه اینجوری بوده حس ناخوشایندی به آدم دست می ده درسته ؟ به خصوص اگه اون باور غلط درباره اون شخص باعث یه رفتار نادرست شده باشه که اونو رنجونده باشی . بچه ها من یه دوستی دارم که همه رو خیلی دوست داره , اصلا براشم مهم نیست طرف کیه , فقط به اطرافیانش عشق می ده . بچه ها بیاین ما هم همین کارو بکنیم . با دیگران فقط مهربون باشیم و عشق بهشون بدیم , دوسشون داشته باشیم حتی اگه نتونیم درکشون کنیم . این پستو با یه داستان خیلی قشنگ - که شاید شما قبلا شنیده باشین - تموم می کنم :

خانم جوانی به فروشگاه فرودگاه رفت و یه بسته بیسکوییت و یه روزنامه خرید . و روی یکی از صندلی های فرودگاه نشست و مشغول خوندن روزنامه شد و یک بیسکوییت خورد که ناگهان یه اتفاق عجیب افتاد , مردی که کنار زن نشسته بود بیسکوییت دوم رو برداشت و خورد تعجب زن به شدت متعجب شد و البته عصبانی " آخه چه معنی داره یه آدم با کمال پررویی بیسکوییت دیگری رو بخوره "

خلاصه یکی زن خورد و یکی مرد . که به بیسکوییت آخر رسیدند . زن زیرچشمی مرد رو زیر نظر داشت تا ببینه آیا اونقدر پررو هست که بیسکوییت آخرو بخوره یا نه.که ناگهان ...

مرد بیسکوییت آخر را نصف کرد و نصفش را خودش خورد و نصف دیگر را به زن دادتعجبتعجبعصبانیعصبانی زن به شدت عصبانی شد و کیفش را برداشت و رفت . در هواپیما کیفش را باز کرد تا روزنامه را در آن بگذاره که دید بیسکوییت خودش در کیف هست .  آه از نهادش بلند شد , زن پیش خودش فکر می کرد که یعنی کل اون مدت من داشتم بیسکوییت مرده رو می خوردم ؟ و مرده چقدر مهربون بوده که بیسکوییت آخر رو نصف کرد . می خواست برگرده سالن انتظار که از مرد عذرخواهی کنه که از بلندگوی هواپیما شنید که  می گویند " کمربندها را ببندید , هواپیما آماده پرواز است "

www.ravanshenaseirani.persianblog.ir

/ 2 نظر / 6 بازدید
بيتا

سلام خيلي زيباست . آنكه بيناي عيوب خود شد از ديدن عيوب مردم كور ميگردد حضرت امير (ع)

علیرضا

مرسی ایمان ... عالی نوشتی ... عالی بمون ...