یک زندگی به بزرگی آسمان

اروم اروم توی خیابون قدم میزنم و دنبال بهانه میگردم برای به کار انداختن سلول های مغزم .دنبال بهانه ای که با غم و سردی یک غروب پاییزی مبارزه کنم .همین جور که به راهم ادامه میدم نگاهم به  کافی شاپی که سمت دیگه خیابونه می افته .پشت میز نشستم و مقابلم یک فنجان قهوه  و یک کیک شکلاتی . نگاهم به پنجره می افته و قطره های بارون که  شیشه پنجره رو لمس میکنند . قطره ها رو دنبال میکنم اما نه تا زمین تا اسمون !دیگه از زمین خسته شدم .بزرگی اسمون رو دوست دارم . وقتی به بزرگی اسمون نگاه میکنم یاد اندازه ی زندگی خودم می افتم که چقدر کوچیکه . برای همینه که این روز ها احساس خفه گی میکنم .شاید زندگیم کوچکتر از باورم شده .شاید هم اندیشه من کوچکتر از زندگی . حالا من هستم و قهوه تلخو و سلول های مغزم . تک تک سلول ها رو به کار می اندازم تا راهی پیدا کنم برای بزرگ کردن زندگیم .بزرگ کردن باور هام .نمیدونم اول به بزرگ کردن اندیشه و باور هام فکر کنم یا به بزرگ کردن زندگیم .کدوم در اولویته ؟ اگر زندگی بزرگ باشه اندیشه هم بزرگ میشه یا نه اگر اندیشه  بزرگ باشه ٬زندگی هم بزرگ میشه و تا بینهایت رشد میکنه .اندیشه یا زندگی ؟؟؟؟   لحظه ای یاد حرف پیر فرزانه ای می افتم که میگفت : اندیشه تو همان زندگی توست .پس اندیشه ات را بساز تا زندگی ات ساخته شود . حالا من هستم ویک فنجان خالی و یک حس قشنگ برای پیدا کردن راهی برای رفتن تا اندیشه هاااااا

http://matarsak2020.blogfa.com/post-26.aspx

/ 23 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ملیکا بهزادی از کرج

سلام دوستان عزیز وبلاگ ملکه آسمان با یک پست جدید و کاربردی به روز شد مثل همیشه منتظرتون هستم skyqueen.blogfa.com

ملیکا بهزادی از کرج

سلام دوستان عزیز من یک پست جدید در وبلاگم قرار دادم که بهتون قول می دم خوندنش خالی از لطف نیست منتظر کامنت هاتون هستم skyqueen.blogfa.com

ساجده

سلام...خیلی خوشحال شدم که دوباره یکی از متن های منو انتخاب کردین و......ممنونم از شما موفقیتی ها[گل]..سپاس فراوان

پارمیس

سلام. خیلی ممنون از زحماتی که واسه همه انسان ها می کشین برای موفقیت بیشترشون. فقط خواستم ازتون تشکر کنم. خوشحال میشم به منم سر بزنین. [لبخند] امضا : سرخ دل باشید. [قلب]

Armin

پرنده بر شانه های مرد نشست انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: من که درخت نیستم؛ تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی پرنده گفت: من فرق آدم ها و درخت هارا خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدم هارا اشتباه میگیرم انسان خندید و این به نظرش بزرگترین اشتباه ممکن بود. پرنده گفت: راستی چرا پر زدن را کنار گذاشته ای؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید پرنده گفت: نمی دانی توی آسمان چه قدر جای تو خالی ست. انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد می آورد. چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی زیبا و یا یک اوج شیرین. پرنده گفت: غیر از تو پرنده های دیگری هم میشناسم که پرواز کردن را از یاد برده اند. درست است که پرواز برای یک پرنده یک ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموشش می کند. پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی این آبی بزرگ روی سرش روزی آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی در دلش موج زد. آنوقت خدا برروی شانه های انسان دست زد و گفت: یادت میاید تورا با دوبال و دوپا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هردو برای تو بود. راستی عزیزم بالهای

Armin

در امتحانات پایان ترم دانشکده ی پرستاری، به راحتی به سوالات جواب میدادم تا اینکه به سوال آخر رسیدم: نام کوچکترین خانم نظافتچی دانشکده چیست؟ سوال به نظرم خنده دار می آمد. در طول چهارسال گذشته من بارها این خانم را دیده بودم. ولی نام او چه بود؟ کاغذ را تحویل دادم در حالی که آخرین سوال امتحانم بی جواب مانده بود... پیش از پایان جلسه، یکی از دانشجویان پرسید: استاد، منظور شما از طرح این سوال عجیب چه بود؟ استاد گفت: در آینده شما افراد زیادی را خواهید دید. همه ی آنها شایسته ی توجه شما هستند. آنها را بشناسید و به آنها محبت کنید حتی اگر این محبت یک سلام کوچک باشد.

الهام

منم گاهی باتمام وجودم ازخودم سوال میکنم توزندگیم به چه چیزی رسیدم چه کاربزرگی انجام دادم؟نکنه زندگیم فقط تکراربیهوده لحظه هاست.نمیدونم ولی فکرمیکنم حتی 1لبخندساده به بابایامامان یا دوستی که ناامیده یعنی من زنده ام ودراوج آسمونا

مریم کاشانی

گاهی اوقات همه چی داریم و به همه آرزوهامونم رسیدیم ولی احساس دلتنگی می کنیم چون آسمان و ستاره ها رو فراموش کردیم چون خدا رو از یاد بردیم فکر کردن به پاکی آسمون و عدالت خدا همیشه آرامش بخشه

rezA

غربت را نباید در شهری غریب یا در گم شدن لحظه های اشنا جستجو کرد هر گاه عزیزت نگاهش را به دیگری تعارف کرد انگاه تو غریبی

گل لیلینیوم

سلام میخواستم بنویسم تازه واردم اما دیدم خیلی سال با شما هستم اما تصمیمم گرفته بودم تا وقتی کلامتون اندیشه و عملم نشده تماس نداشته باشم امروز خوشحالم که توانسته ام عملکرد قابل قبولی داشته باشم چه از نظر اطرافیان و چه خودم این را گفتم تا بدانید چقدر موفقیید کلمات عاجز است از مقدار آن